![]() |
![]() |
|
| پرده پندار می باید درید |
|
دخترجوانی ازمکزیک برای یک مأموریت اداری چندماهه به آرژانتین منتقل می شود.پس از دوماه، نامه ای ازنامزدمکزیکی خوددریافت می کند به این مضمون:
«لورای عزیز، متأسفانه دیگرنمی توانم به این رابطه ازراه دورادامه بدهم وباید بگویم که دراین مدت ده بار به توخیانت کرده ام ومی دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من راببخش وعکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست.»
باعشق:روبرت
دخترجوان رنجیـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش می خواهدکه عکسی ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه 56 تا بودند باعکس روبرت، نامزد بی وفایش، دریک پاکت گذاشته وهمراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون:
«روبرت عزیز، مراببخش، اماهرچه فکرکردم قیافه تورا به یادنیاوردم، لطفاً عکس خودت راازمیان عکسهای توی پاکت جداکن وبقیه رابه من برگردان.»
دمش گرم٬بابا دمش گرم!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 14:12 توسط سیدمجتبی بابایی |
|
|
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد. نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد بدست طفلکی گستاخ وبازیگوش واو یک ریز و پی در پی دم گرم وخمودش را فشارد بر گلویم سخت و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدینسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 12:46 توسط سیدمجتبی بابایی |
|
|
ناله را هرچند مي خواهم كه پنهان در كشم سينه مي گويد كه من تنگ آمدم فرياد كن من به مرگم راضيم اما نمي آيد اجل بخت بد بين كز اجل هم ناز مي بايد كشيد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 9:52 توسط سیدمجتبی بابایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 |
|
RSS
|